← بازگشت به نوشته‌ها مقاله

وقتی که آزادی افسانه شد...

پادکست مقاله شنیدن این مقاله
سال 2012، نقطه افول آزادی بشر پس از سعود به سمت قله آزادی بود.

قرن 21 محل اوج گیری تمام قدرت هاست و آن آرامش قبل از طوفان است. در این سال ها ظاهر همه چیز زیباست اما چیزی که نمایان میشود، باطن سیاهشان است.

زمان قطاری است که توقف ندارد و قدرتمندان و ثروتمندان، سکان آن را به دست گرفته و قطار را هر کجا که دلشان بخواهد می برند. پس آنها مردم را گول زدند و به مسیر اشتباه بردند. مسیر در مستقیم بود. خورشید در انتهای راه منتظر آنها بود. آبادی. اما آنها خواستند به بالای قله بروند تا به آسمان برسند. آسمان آزادی بود. آنها آزادی میخواستند. آنها بارها و بارها از مسیر راست منحرف شدند. قدرتمندان مردم را مجاب کردند تا از کوه آزادی بالا بروند تا در آسمان آزادی غرق شوند و پرواز کنند اما هر چه به قله نزدیک می شدند، سال های بیشتری سپری می شد. این دقیقا همان چیزی بود که آنها می خواستند.

سال ها سپری شد

سال ها سپری شد و آنها به قله رسیدند. ناگهان متوجه شدند که قله به پایان رسیده ولی آنها به آزادی نرسیدند. آسمانی که فکر می کردند، در آنجا نبود. در واقع اصلا آسمانی در کار نبود. آنها گول خورده بودند اما این را فقط عده کمی می دانستند. مردم سرشان درون گوشی هایشان بود و از بیرون خبر نداشتند. عده ای هم که این موضوع را فهمیده بودند، صدایشان به جایی نمیرسید. چون قدرتمندان جلوی آنها را گرفته و می کشتند.

سرانجام این قطار از آن سوی قله به پایین سرازیر شد. اما کسی نمیدانست که در پیشرو یک دره عمیق است که به عمق زمین میرسد.

چندین سال گذشت...

تا اینکه همان هایی که قبلا بر خلاف نظر قدرتمندان از آنچه در بیرون بود اطلاع پیدا کرده بودند، متوجه این ماجرا شدند. اینبار آنها تصمیم گرفتند که مردم را از این موضوع مطلع گردانند و آنها را نجات بدهند. اما قدرتمندان مردم را بیشتر به تمرکز بر گوشی هایشان مجبور می کردند. قدرتمندان در همه جای آن قطار دوربین گذاشته بودند و مردم از توی گوشی دوربین ها را نگاه می کردند. آنها دور تا دور قطار روی صندلی ها نشسته بودند. گوشی در دست و هدفون در گوش و در مقابلشان عوای تاریخی بود ولی آنها از گوشی که به دوربین ها متصل بودند خود را نگاه می کردند و فکر می کردند که دارند فیلم می بینند. آنها مردمی که در اطراف دعوا روی صندلی ها نشسته بودند را مسخره می کردند و به آنها بی عرضگی را تعنه می زدند. در حالی که آنها خودشان بودند. آنقدر محو گوشی هایشان بودند که سر در لاک کرده و انگار یک جسد هستند که بیرون برایشان بی اهمیت و بی ارزش قلمداد میشود.

سال ها که می گذشت، قطار به دره نزدیک تر میشد. قدرتمندان، هر روز قدرتشان بیشترو ثروتمندان هرروز ثروتشان بیشتر می شد.

این داستان ادامه دارد ...